
می زند باران به شیشه شیشه اما سرد وسنگین
بی تفاوت سرد و خاموش شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ ومبهم می رسم تا عمق رویا

آسمان همچون دل من خیس خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی؟
تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تاچشمهایت دردلم عشقی بکارد
توولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز...آه این چنین غم دردل کیست؟
دست من بر شیشه لغزید شیشه هم با بغض بگریست...
